محمدحسين ناصر الشريعه

363

تاريخ قم ( فارسى )

آبى كه ستاده و روان است * شمشير شهنشه امان است * در معركه تيغ ظلم شويش * آبى است گلوى خصم جويش ركن الدين قمى حيرانى از اهالى اين ديار بوده ، به همدان سفر كرد و در آن جايگاه به منصب كدخدائى شهر مفتخر شد . پس از چندى به كاشان گسيل گشته ، دل به جوانى صبيح از بزرگ‌زادگان آن ديار بداد . قصهء او افسانه پير و جوان آن ديار آمده ، قاضى آن شهر حكم به اخراج و ابعاد او كرده ، چون اين خبر بشنيد متوارى شده ، قصيده‌اى در هجو قاضى بساخت . « 1 » روزى قلندرانه از خانه به درآمد و در حضور قاضى آن هجو را برخواند و از آن شهر در ثانى فرار به همدان كرد . هم در آن شهر در سنهء نهصد و سى ( 930 ) به دار آخرت خراميد از معاصرين شاه اسماعيل صفوى است . اين چند بيت از ديوان او ثبت شد . دوش آتشى كه بر سر كويش بلند بود * آتش نبود و دل مستمند بود * صباح عيد اگر من دست آن نازك بدن بوسم * ز شادى تا به شب آن روز دست خويشتن بوسم دركى از متوسطين اهالى اين ديار بود كه به كسب معاش مىگذرانيد . اين دو بيت از او نوشته آمد : نه يارى حلقه بر در زد نه صبحى خنده بر روزن * به تنگ از سوختن آمد چراغم داد از اين شبها * گر نگه‌دار من آن است كه من مىدانم * شيشه را در بغل سنگ نگه مىدارد داعى انجدانى رفيقى تفرشى

--> ( 1 ) - پاورقى ذيل نام « شرر » را بخوانيد .